أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

244

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

اين تويى تو كز لئيمى مى « 1 » ز من فرقت كنى * وين منم من كز كريمى با تو مى وصلت كنم الفصل السادس و العشرون من قصة يوسف عليه السلم فى قوله تعالى : « وَ قالَ الَّذِي اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ . « 2 » » « 1 - » الآيه . قال الامام رضى اللّه عنه : « من طال الى المحبوب شوقه لا يخيب « 3 » عن المطلوب قلبه . » هر كرا مدت شوقش دراز در كشيد ، او « 4 » روزى بمحبوب خود رسد « 5 » . دويست سال آدم و حوا را از يكديگر جدا كردند « 6 » ، آخر هم با يكديگر رسيدند . چهل سال يعقوب را از يوسف ببريدند ، آخر هم با يكديگر رسيدند « 7 » . زليخا يوسف را بخواب « 8 » ديد . هفت سال به دل مهر او مىورزيدند ، آخر هم بوصال او رسيد . مؤمن هفتاد سال راه وصال او مىورزد « 9 » ، باشد كى بوصال « 10 » او « 11 » رسد . بيت مرا در عشق « 12 » چون عشاق دارد * دلم از شادمانى « 13 » طاق دارد گهم حيران و واله دارد از عشق * گهم « 14 » سر گشته در آفاق دارد اگر ما را نخواهد داد ديدار * چرا دايم چنين مشتاق دارد

--> ( 1 ) - تا ( 2 ) - + لامراته اكرمى مثواه ( 3 ) - لا يغيب ( 4 ) - آخر ( 5 ) - برسد ( 6 ) - ببريدند ( 7 ) - با يوسف رسيد ( 8 ) - در خواب ( 9 ) - مىجويد و بدل مهر او مىورزد و آخر روزى ( 10 ) - ندارد ( 11 ) - به دو ( 12 ) - در مهر ( 13 ) - در متن : دلم را ز اشتياق ( 14 ) - گهى ( 1 - ) سورهء يوسف / 21